دقیقا یک سال از اون تصادف لعنتی گذشت.

یکسال بدون پدر.

چه میتوانم کرد جز اینکه در گذر باد ها بایستم با چشمانی اشک بار دلی لرزان و ناباورانه دو شاخه شمع برافروزم ازانگشتانم

یکی به یاد مردگان جهان و یکی به نام تو...

چشمانم خسته ان از بس به این در چشم دوخته اند

که تو برگردی

دلم برایت یک ذره شده

برای نوازشهایت

برای بچه شدن هایت

برای دل دادن به ما ها و برای نگرانی هایت

چقدر حیف که نیستی و نتیجه رنج هایت رو ببینی...

1سال با خاطرات 21 سال با تو بودن  به هر نحوی که بود گذشت و هنوز تمام وجود من میلرزه وقتی فقط یک لحظه به این فکر میکنم که تا آخر عمرم با همان 21 سال خاطره باید سپری کنم!

 بابای نازنینم

سالگرد آسمانی شدنت مبارک!