دلتنگي...

خسته ام

نه از رهی که آمده ام یا

انتظاری که هر لحظه امانم را می برد

خسته ام

از تکرار ندیدنش....


  دلتنگی مرض عجیبی است

  آدم را آرام...آرام...نا آرام می کند!!

من و خدا!

این که بدانی یکی هست که دوستت دارد، حس خوبی برایت ایجاد می کند.
همیشه سرحال و پر انرژی...
این که یکی باشد که دوستش داشته باشی حس امیدواری برایت دارد.
این که بدانی هر دو تا همزمان هست؛ یعنی دوستت دارد ودوستش داری؛ و هر دو طرف این را بدانند باعث می شود هیچ چیز برای رسیدن به خواسته هایت جلو دارت نباشد...
اما گاهی هی ناز می کند...
و یکی در میان جوابت را می دهد.
باز هم جای امیدواری هست!
اما گاهی هر چی  request ارسال می کنی، طرف respons نمی کند...

و می مانی واقعاً دوستت دارد یا نه!
حکایت زندگی ما هم همین شده...
هر چه به سمت درگاه خدا request ارسال می کنیم هیچ جوابی respons نمی شود. انگار web service یا شبکه خدا با ما قطع شده...
حتی خطا هم نمی دهد!
اینگونه خیال می کنی تو را نادیده می گیرد و برایش مهم نیستی!
بعد باز می مانی چرا می گویند خدا بنده هایش را دوست دارد !!؟
پس چرا اینقدر بی محلی می کند!!؟
راستش وقتی خدا اینگونه با ما رفتار می کند، توقعی از بنده هایش نمی ماند تا تکلیفت را معلوم کنند!

وقتی وسط حرف زدن disconect می شوند و می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند...
انگار نه انگار اصلاً بودی...
نیستی...
و نخواهی بود...

روزها منتظر می مانی...
اما به هیچ نتیجه ای نمی رسی بالاخره می مانی ( ؟ ) یا نه!
همین!

روزهای تلخ من!

گفتم دلشوره دارم...

اخر خبر بد رسید...انموقع واسم خیلی تلخ بود..اما الان که چند روز ازش میگذره ..خیلی بهترم..واقع بینانه نگاه میکنم..شایدم واقعا بد نباشه و مسیر جدیدی تو زندگیم باز کنه...

یکشنبه ۱۵ اردیبهشت روز خیلی خوب و شب خیلی بدی داشت..با مهسا رفتیم سینما برف روی کاج ها..فیلم قشنگی بود دوست داشتیم..بعد کلی قدم زدیم کلی از ایندم واسش گفتم  از دیوار محکمی که دارم میسازمش و برنامه هام..از قدم زدن تو کوچه هایی که شاید اولین بار و اخرین باری شد...

و شب ...با یه خبر  تمام برنامه هام نقش بر اب شد.. اینده ای که با تمام وجود داشتم می ساختمش یهو خراب شد.

دوشنبه صبح وقتی جلوی مهندسی خانم خطاط گفت خوبی..بی اختیار اشکم در اومد...بعد حدود ۶ ماه این اولین باری بود که من تو کارخونه خیلی ناراحت دیده میشدم..تا جایی که همکارام همشون واسشون سوال شده بود و ازم پرسیدن چته تو..

اولین باری بود که توی کارخونه گریه می کردم..انقدر حالم بد بود که اگه رییسم بود همون موقع مرخصی می گرفتمو برمی گشتم..دست خودم نبود...همه ی احساسم درگیر شده بود..توی رویاهام تمام روزهامو ساخته بودم...نمی تونستم فکر نکنم...بیشتر از اون که نمیدونستم واقعیت چیه...از صبحhands free  رو  گذاشته بودم توی گوشم..و مدام اهنگ های  روزهای اخیرمو با کلی خاطره مرور میکردم..فقط کافی بود یه لحظه به دیشب فکر میکردم..گونه هام خیس شده بودن..

دوستان باوفا سایه گستر لحظه های تلخ و شیرین روزگارند..خداروشکر که مهسا باز تنهام نذاشت برگشتنه از کارخونه توی اون بارون به اون شدت  از پل وحید تا گلزار رو پیاده رفتیم...خیلی بهتر شدم وقتی همکارای قدیمی رو توی  شرکت دیدم...

خیلی خوبه که ادم تو این لحظات ادمایی رو داشته باشه که بتونه تمام حرفاشو بهشون بزنه...

خدایا به خاطر وجود این دوستان ازت ممنونم

خوشبختی "من" پیدا کردن "تـــو" از میان همه ی ضمیرها بود!
همین برایم کافیست ، بماند که نداشتنت ماجرای دیگریست...

همین!

روزهای انتظار

نمی دوتم چمه

فقط یه دلشوره عجیبی  دارم

از دیشب تا حالا(۱۳/۲/۹۲)

واقعا نمی دونم چرا!

خدایا خودت کمکم کن!

تاریخ های ماندگار

یه سری تاریخ ها رو همیشه باید ثبت کرد

مثل ۲۰و ۲۱ فروردین...کارگاه صفحه...

مثل ۳۱ فروردین ... دفاع  پایان نامه کارشناسی ارشد

مثل ۱ اردیبهشت...

مثل ۶ اردیبهشت امسال

صبح تولد مهسا کوه صفه ... عصر هم رسیدن به یه ارامش خاص....

به امسال خیلی امیدوارم...مطمئنم سال خیلی خوبی  برام میشه...

خدایا ممنونتم