آن که نیست..

من کسی را می شناسم که نمی بینمش، نیست، اما به رگ و ریشه ام چسبیده، تکان میخورم تکان میخورد، میروم میرود، می آیم می آید، هر وقت دلم می گیرد اینجاست، وسط ِ ریخت و پاش ِ ذهنم...
طوریکه میتوانم از بودنش کام بگیرم...همانگونه که دلم می خواهد...
مثل دوچرخه ای که دوستش داشتم، خواب می دیدمش اما پسر همسایه سوارش میشد بی آن که شبیه به من، لذتش را ببرد...
بگذارید آن که نیست نباشد و به اندازه ی آهی که ته دل می ماندعزیز بماند...

بجنگ!

نه نمیشه...
..یخ می کنی...
یک حرف یک زمستان ادم را گرم نگه میدارد و بعضی اوقات هم یک حرف یک عمر ادم را سرد میکند.....حرف ها چه کارها که نمی کنند!!!

هیچ مگو!


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو 

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه ی توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
 مولانا

انلاین از مشهد...

گاه باید خود را برداشت و برد...

اهوانه یه سویت شتافتم

خودت ضامنم باش...