آن که نیست..
من کسی را می شناسم که نمی بینمش، نیست، اما به رگ و ریشه ام چسبیده، تکان میخورم تکان میخورد، میروم میرود، می آیم می آید، هر وقت دلم می گیرد اینجاست، وسط ِ ریخت و پاش ِ ذهنم...
طوریکه میتوانم از بودنش کام بگیرم...همانگونه که دلم می خواهد...
مثل دوچرخه ای که دوستش داشتم، خواب می دیدمش اما پسر همسایه سوارش میشد بی آن که شبیه به من، لذتش را ببرد...
بگذارید آن که نیست نباشد و به اندازه ی آهی که ته دل می ماندعزیز بماند...
طوریکه میتوانم از بودنش کام بگیرم...همانگونه که دلم می خواهد...
مثل دوچرخه ای که دوستش داشتم، خواب می دیدمش اما پسر همسایه سوارش میشد بی آن که شبیه به من، لذتش را ببرد...
بگذارید آن که نیست نباشد و به اندازه ی آهی که ته دل می ماندعزیز بماند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:59 توسط آ ی و ر
|