پدرم...
 
تورامی خوانم وتوراباتمام حنجره های آسمان صدامی کنم.چه سخت وتلخ است این لحظه ها؛
لحظه هایی که تونیستی ومن به تونیازدارم.
ای عابرکوچه های شب!چرادیگرقدم درچشمانم نمی گذاری؟
خیلی سخت است توباشی؛عشق من باشی؛من درانتظارتوباشم؛اماتو را نداشته باشم
چرامیخواهی دراین خزان سکوت پشت پنجره ی انتظارت چشمانم یخ بزنند؟
چشمانم تمام وجودت رازمزمه می کنند...چشمانم راتنهامگذار....

تنهایی


"می‌دانی؛
 تنهایی همیشه آدم را بزرگ نمی‌کند، گاه آدم را خام می‌کند وُ گاه خار...گاهی آدم را هُل می‌دهد به ناکجا می‌اندازد، به ناچار می‌برد، آدم را به هرجا می‌برد، به هرچه می‌کشد...
می‌دانی، همیشه تنهایی علامت بزرگی نیست، همیشه علامت درخود بودن و با خود خلوت کردن و بی‌تعارف با خود حرفیدن نیست...
علامتِ علاقه به قبل، گذشته، حال، آینده نیست؛
تنهایی اشاره‌یِ خوبی به دوستت دارم وُ پایِ تو مانده‌ام نیست...
اشاره‌ به دور، به‌ نزدیک، اشاره به هیچ نیست!
تنهایی محصولِ خسته‌گی‌ست، محصولِ دلواپسی...
تنهایی ادایِ بیهوده‌یِ سیاه‌ ست، سبز نیست، آبی نیست..
تنهایی، رنگی نیست...
نگرانم علاقه، نگرانم
مبادا خیالِ مرا گم کنی...
تنها می‌شویم!"


زد و رفت...

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت