پدرم...
تورامی خوانم وتوراباتمام حنجره های آسمان صدامی کنم.چه سخت وتلخ است این لحظه ها؛
لحظه هایی که تونیستی ومن به تونیازدارم.
ای عابرکوچه های شب!چرادیگرقدم درچشمانم نمی گذاری؟
خیلی سخت است توباشی؛عشق من باشی؛من درانتظارتوباشم؛اماتو را نداشته باشم
چرامیخواهی دراین خزان سکوت پشت پنجره ی انتظارت چشمانم یخ بزنند؟
چشمانم تمام وجودت رازمزمه می کنند...چشمانم راتنهامگذار....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 21:0 توسط آ ی و ر
|