فکرهای لعنتی....
"همیشه آخرین سطر برایش مینوشتم
" روزی بیا که برایِ آمدن دیر نشده باشد "
می نوشتم
" روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم،
که هنوز دوستم داشته باشی "
می نوشتم
در نبودنت به تمام ذرات زندگی کافر شده ام
جز ایمانِ به بازگشتِ تو
امروز مینویسم
یقینا آمده است
ولی روزی که من از هراسِ دیوار ها
خانه را که نه
خودم را ترک کرده بودم..
یادمه اولین و اخرین باری که ارامش بخش خوردم موقع فوت بابا بود...
الان۳ روزی میشه ارام بخش هم ارومم نمیکنه...
سرم داره میترکه از یه عالمه فکر...
یه عالمه علامت سوال...
کاش بیدار بشم و ببینم ۴ سال خواب بوده..
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 17:47 توسط آ ی و ر
|