"گاهی باید رد شد
باید گذشت
گاهی باید در اوج نیاز، نخواست
گاهی باید کویر شد
با همه ی تشنگی
... منت هیچ ابری را نکشید
گاهی برای بودن
باید محو شد
باید نیست شد
گاهی برای بودن باید نبود
گاهی باید چترت را برداری
و رهسپار کوچه هایی بشی که
خیلی وقته رهگذری ازش عبور
نکرده
گاهی باید نباشی..."
گاهی باید نبینی ...
درست مثل این روزهای من!
سرت را برمیگردانی
صفحه های چسبنده ای که خودت انها را ساخته ای
بد چسبیده ان به قرنیه ات!
نگاه می کنی...
بیمارستان فولادشهر
بیمارستان فیض
میگویند سمج است.."درست مثل خودم"
با قرنیه ات عهدی بسته است!شایدم دلی سوزانده است.."درست  مثل تو"
میگویند:نهایتا سوخته است"میگویم هم چشمم ..هم دلم"!
کم میبینی
و من در اوج ناباوری
تنها یک بار است که درست انجام شد
و من امید دارم
که باز خوب ببینم
چه تابلو بینایی سنجی را
چه تو را!
راستی
خوشحالم
که ایده ام جواب داد
صفحه هاتم میچسبند!
کاش به دل تو هم می چسبید!..افکارم!

پی نوشت..دیروز سر یه حادثه ای  توی کارخونه سولفات سرب  رفتم توی چشمم...تا اومدیم به دادش برسیم..کمی ار قرنیه ام دچار سوختگی شد..خدار روشکر که عمیق تر نبود و دکترا معتقدن با دارو حل می شه و جای نگرانی نیست..
واسم دعا کنید
همین!