"دست خودت نیست ...
دختر که باشی
گاهی دوست داری
...
تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی
دست خودت نیست
دختر که باشی
گاه گاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
دست خودت نیست
دخترکه باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست
دخترکه باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی..."
دختر که باشی
گاهی دوست داری
...
تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی
دست خودت نیست
دختر که باشی
گاه گاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
دست خودت نیست
دخترکه باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست
دخترکه باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی..."
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:29 توسط آ ی و ر
|