تماشا نکن
این تنهایی دیدن ندارد .
تصویر و صدا که نباشد ٬
خاطره هم نخواهد ماند
رسیدن به تو یک اشتباه بود
به این عبارت رسیده ام
درست مثل دروغ چشم هایت
امروز سالگرد یک اتفاق بود که کاش نمی افتاد
این تنهایی دیدن ندارد .
تصویر و صدا که نباشد ٬
خاطره هم نخواهد ماند
رسیدن به تو یک اشتباه بود
به این عبارت رسیده ام
درست مثل دروغ چشم هایت
امروز سالگرد یک اتفاق بود که کاش نمی افتاد
۱-واقعیت
۲ -بازی
.
.
حرفهایی بود برای نگفتن...
"تنها عاشق می شویم . در تنهایی ایمان می اوریم و تنها می میریم . "
( از دیالوگ های فیلم چهل سالگی )
سکانس اول ٬
نمای دوری است از تو
سکانس دوم ٬
منم نزدیک .
سکانس سوم ٬
تو دوری و
من نزدیک !
چهل سالگی را دوست داشتیم حرف برای گفتن زیاد بود اگر دلی گوش شنوا می داشت!
یکی از نزدیک ترین دوستام دیروز ازدواج کرد.هنوز باورم نمیشه.از ته قلبم واسه خوشبختیش دعا میکنم.
یادش بخیر...دقیقا پارسال شب اخر ماه شعبان بود که واسه رصد ماه رفتیم ...با اینکه ماه رو ندیدیم اما شب به یاد ماندنی بود...چقدر زود گذشت.
"به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...............
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود
کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و
زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان
لبخندی به ازای هر اشک
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمه ای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا "
داشتم ایمیل هامو چک میکردم این یکی واسم جالب بود.
همین!
شازده کوچولوی من سلام. حالا می توانم با اطمینان اسمت را صدا بزنم. چون هم به دنیا آمدی، هم دیدمت، هم تو مرا دیدی و هم برایت اسم گذاشتیم و هم من رسما شدم خاله رویا.
نمیدانم از این دنیا چه شنیده و دیده بودی که زودتر از انچه خانم دکترت تعیین کرده بود مشتاق دیدن آن شدی انقدر مشتاق که ضربان قلبت تند زد و مجبور شدی یک ساعت اول عمرت را درون دستگاه طی کنی!
طمع گسی داشته دیدن دنیا از پشت شیشه نه شازده من!
لحظه های اول دیدارت مهرت چنان بر قلبم نشست که تازه فهمیدم خانواده بدون تو چیزی کم داشت، چیزی اساسی.
تو به ما معنای خانواده دادی. رنگ محبت کشیدی و خانه مان را روشن کردی. تو میعادگاه رخدادهای بسیاری هستی که همه ریشه در گذشته ای دارند که در آن نبودی. ولی که می دانست که نبودی که تو بودی. تو تجمیع نهرهایی از عشق و دوستی و اتفاق های ریز و درشت زندگی پدر و مادرت و پدرها و مادرهایمان هستی. تو هیچ یک از این رخدادها را نه دیده ای و نه هیچ وقت خواهی دید ولی باید بدانی که ریشه ای داری در عمق حضور پدر و مادرت در زندگی و عشق زیستن شان با هم.
ایلیا جان به خانواده ای که منتظرت بود خوش آمدی.
اسمت را ایلیا گذاشتیم. ایلیادر زبان عبری نام حضرت علی (ع) است.دوست داشتیم اسمی را برایت انتخاب کنیم که عصاره همه آن چیزی هایی باشد که گفتم وجودت در آن ها ریشه دوانیده است. عصاره ای از علی وار بودن از حیات، عشق، زیبایی و زیستن . نمی دانم تا چه حد در انتخابمان موفق شدیم ولی به اسمی که برایت انتخاب کردیم یقین داشتیم که اگر نبود این یقین بی شک چون اسم های دیگر خطی روی آن می کشیدیم.
ایلیای من، تو در بین ما بزرگ خواهی شد. نمیخواهیم ونمی گذاریم زندگی ات تعبیر وارونه ای از زندگی دیگران باشد، چه خودم و چه آرزوهای این و آن... تو تعبیر هیچ غزلی نخواهی بود، تو تفسیر و تکرار زندگی این و آن نخواهی شد، آیه ازلی ام. بزرگ خواهی شد و ما تلاش مان را خواهیم کرد که آن چیزی باشی که باید باشی تنها همیشه یادت باشد که خانواده مان را با هر اجاقی که باشد گرم نگه دار.
ایلیای کوچک، الان که این نوشته را می نویسم ۲۱ سال دارم . وقتی 20 سالت شد من حدودا 40 ساله ام، یعنی جوانم. مثل خودت گرچه تو جلوتر از الان من خواهی بود که - زمانه ما در سراشیب پیشرفت است- ولی زبانمان به هم نزدیک خواهد بود. ایلیای 20 ساله من، کاش دوست باشیم و عاشق هم. کاش پدرت را و مادرت را، الان که 20 سال داری، بعد از 20 سال روزها و روزمرگی هاو تلاشهای بی دریغشان، دوست خود بدانی. هم دردشان باشی و آشنایشان. آری «آشنا». ای کاش حرف های آشنایی برای هم داشته باشید و خنده های رقصانی نثار هم بکنید.
ایلیای من حیف و صد حیف که پدربزرگت را ندیده و نخواهی دید هر چند که او نظاره گر توست.میدانم که عاشقانه دوستت دارد ولی حیف که دست در دستش نخواهی گذاشت پا به پایش قدم نخواهی زد ،چشم در چشمان مهربانش نخواهی انداخت ، بر شونه های استوارش نخواهی نشست و طمع شیرین بوسه هایش را نخواهی چشید....
و این حس غریب با تو خواهد ماند.کاش بتوانیم ان طور که بود برایت توصیفش کنیم به امید انکه تصویر زیبایی از ان همه خوبی مهربانی بزرگی متانت و... رابرایت زنده کنیم...
سعی می کنم تو را فارغ از همه ی مرز ها و اسم ها و زمان و مکان روبروی خودم تصور کنم. مثلا تصور می کنم که تو هم 2۰ سال داری. روبرویت می نشینم احساس می کنم که تو بزرگتر و فهیم تر خواهی بود و بیشتر خواهی فهمید. شروع به سخن می کنم. لبخندهایت سرازیر می شوند و حرف می زنی. صدایت آشناست. چشمانم را می بندم و به حال برمی گردم...
ایلیای من... خداوند نگهدارت باد.
چند صفحه سفید در دفترم باقی میگذارم
خدا را چه دیدی شاید برگشتی...
همین!