به تو نامه مینویسم!
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم ...
بابا اینقدرداغونم که دیروز با تمام وجودم از خدا خواستم منو بیاره پیشت!
هنوز فکر یک لحظه نبودنت تمام وجودمو میسوزونه...
تو هیاهوی عوض کردن خونه ای که آخرین خونه ی تو بود سهم من فقط گریه است..
تک تک دیوارها ش خاطرات تو رو واسم زنده میکنه و منو دیونه ...
دیروز داشتم کتابای کتابخونه رو کارتن میکردم ماهنامه های شطرنجی که خودم با هزار شوق واست میخریدم منو به گریه انداخت...
بابا بخدا دارم دیونه میشم...
کاش رویایی وجودنداشت...
کاش این تقدیرش نبود...
به تو نامه مینویسم ای عزیر رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست