آخرین جمعه ی سال!
خیلی وقته دلت گرفته یه بغض سنگین که دیگه نمیتونی تحملش کنی!
نه حس "یک عاشقانه ی آرام"رو داری نه صدای بهنام صفوی "با این همه خاطره باز ٬میخوام فراموشت کنم...."
دیگه میزنی به سیم آخر!
زنگ میزنی به دوستت که با هم یه جایی بری و کلی برنامه میریزی که ....طبق معمول خانم خواب تشریف دارن!
تصمیم میگیری تنهایی بزنی بیرون
گزینه ها زیادن:بری خرید٬خرید که نه حوصله اش نیست٬بری نظر٬میر٬٬نه اصلا میرم کنار زاینده رودشایدم پارک مثلابری شهید رجایی نه اونا هم راضیت نمی کنن!!!!
هر چی فکر میکنی که انتخاب کنی به نتیجه نمیرسی!
نه اینا هیچ کدوم خوب نیستن!شلوغه و منم حسشو ندارم!
دلت آرامش میخواد!یه فضای خاص!یه فضای آروم !
جایی که هیچ کدوم از این دغدغه های شب عید توش معنا نداشته باشه!
دلت یهو هوایی میشه!
گلزار شهدا!!!
داری آماده میشی که دوست خوابت زنگ میزنه پیشنهادو مدی و اونم با سر قبول میکنه!!
اعتقاد داری سر خاک شهدا باچادر بری!چادرتو میذاری تو کیفت و یاعلی...
دیر وقته اما به هر نحوی که هست خودتو میذاری گلزار شهدا!!!درست سر اذان مغرب!
همه دارن بر میگردن شاید یه جورایی میترسن تو اون ساعت اونجا بمونن!
میری سر خاک شهدای گمنام!یه احساس دین خاصی به اینا داری شاید حس میکنی یکی از اینا دایی خودت میتونه باشه
انگار تموم درد دلتو اوردی اینجا با اینا تقسیم کنی...
فاتحه ای و بعدش هم زیارت عاشورایی و بعدش هم درد دلات......
ازشون میخوای دفتر مشق۸۸تو ورق بزنن بهت نمره بدن و منتظری که سر مشق۸۹ رو ازشون بگیری
اعتراف میکنی که شاگرد خوبی نبودی و امیدواری که بتونی سال دیگه بهتر باشی..
هر کاری میکنی نمیتونی از اونجا دل بکنی!
میخوای مطمئن بشی که بخشیده شدی!
همون طور که خودت بخشیدی!یادت میادشیراز ٬شاهچراغ تصمیم گرفتی تمام آدمای که ...رو ببخشی وچه حس فوق العاده ای داشتی بعد از این بخشش!
.
.
.
برمیگردی اما دیگه اون بغض سنگین تو گلوت نیست!یه جورایی خالی شدی!
نمیدونی چرا اما دلت نمیومد چادرتوبرداری!
و این اولین باری بود که من تنها و از روی یه حس مبهم تا خونه چادر به سرم بود!
و اینجوری یک جمعه فوق العاده رو واسه خودت رقم میزنی!
" دل تو اولین روز بهار
دل من آخرین جمعه ی سال
و چه دورند و چه نزدیک بهم!"