خدایا منعمم گردان!

                          

                           در این بازار اگر سودی ست با درویش وخرسندست

                                   خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

             


شمارش معکوس داره شروع میشه!

۷روز دیگه!

چیز مهمی نیست کنکور ارشد دارم

این روزا درس خوندن شده بهانه ای واسه فکر نکردن به خیلی چیزا!

و کنکور شده بهانه ای واسه سکوت کردن  وامیدوار بودن به آینده....

نه انقدر اماده ام که دانشگاه مورد نظرم قبول بشم نه خودمو زده بودم به بی خیالی

تو یه دوراهی موندم...

یه جا خوندم ۲راهی مشکل مسافر دودل رو دو برابر میکنه...

اصلا بیخیال

بقیه حرفا باشه بعدکنکور!

فقط یه سوال!

تو واسه من مهمی ومن واسه تو!

به این چی میگن؟!


شمارش معکوس هم داره تموم میشه!

امروز پنج شنبه۲۹ اسفنده و من تنها تو خونه نشستم!

فرداصبح کنکورمه!

اولش دوست داشتم رتبه ام ۸بشه!

اما دیگه مثل قبل خیلی برام مهم نیست حتما امسال قبول بشم!

چون واسه ام مهمه که مثل لیسانسم یه دانشگاه معتبر درس بخونم!

احساس میکنم باید شوق و ذوق بیشتری واسه رفتن به مقطع ارشد داشته باشم!

علاوه بر اطلاعات بیشتر!

باید برم دنبال زبان٬نرم افزارهای مربوط به رشته ام و ...

کلی برنامه ریختم واسه بعد کنکور!

به اندازه همون حرفایی که موکول کردم به بعد کنکور!

من با خودم کنار اومدم اما اینکه دیگران ازت انتظار دارن و روت حساب باز کردن یکم کار رو مشکل میکنه!

پس با تمام این اوصاف بازم دعا کنید که اندازه تلاشم نتیجه بگیرم!

خدایا:

بازم شکرت!

به خاطر تمام چیزای که بهم دادی و ندادی!

به خاطر تمام چیزایی که ازم گرفتی و من هنوز تو حکمتش موندم!

زود رفتی!

 حدود ساعت۷ شب بود تو کتابخونه داشتم درس میخوندم تک و تنها یه لحظه دلم گرفت

mp3 playerرو گذاشتم تو گوشم 

 شروع کرد به خوندن...

"زود رفتی گلم ٬رفتی داغت موند رو دلم

حیف بودی گلم٬ رفتی دردامو به کی بگم

تو یادگار من بودی افسوس که نیستی پیشم

اینو بهت گفته بودم نباشی  دیونه میشم...

یاد بابا افتادم..

و اشکای من که بی اختیار جاری شد

یه لحظه احساس کردم پدرم روبروم نشسته و لبخند میزنه

تو این مدت تا حالا اینقدر بابا رو راحت احساس نکرده بودم

من.. بابا... تنهای تنها...گریه...ذوق...حرف...

اینقدر با بابا راحت دردودل کردم...

.

.

.

.

به خودم اومدم...

و خوشحال از اینکه تنهای تنها بودم و  هیچ کس اشکای منو ندید و  بی هیچ دغدغه ای دقیقه هایی رو با پدرم سپری کردم 

پدر اسمانی ام...

باز هم پیشم بیا

همچنان بی تاب دیدنت هستم!