بی تفاوتی واژ ه ها

وقتي جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي آيد
وقتي يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر
تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف که بخواني
نان است !

                                        "قیصر امین پور"

دلهره ی تنها بودن بزرگ شده مثل درد

دل آدم اين روزها بدجوري تنگ است ...

 آن قدر تنگ که بايد شادبادهاي ديروز را براي «روزهاي مبادا»ي امروز خرج کني ...

روزهاي شادي مثل همين نوشته های قبلي که خندان  مي نوشتم


بابای گلم:

نیمه شعبان امسال هم گذشت اما بدون تو...

منتظرت بودیم که مثل همیشه با گل و شیرینی بیای و سالگرد ازدواجت با مامان رو جشن بگیریم

منتظرت بودیم بیای و مثل هر سال همگی باهم نماز امام زمان رو بخونیم

اما بابا بد قولی کردیا...

امسال مامان به جای تو بهمون عیدی داد...

امسال ارزو کردم لااقل به خواب مامان بیای و دلداریش بدی...

راستی بابا نیمه شعبان امسال کجا بودی؟ با کیا بودی؟بدون ما بهت خوش گذشت؟؟؟؟

میدونم به خواب امیر اومدی و گفتی هر جا باشید منم میام پیشتون

اما بابا......

منم ادمم

منم دل دارم

دلم واست یه ذره شده

نمی خوای به خوابم بیای؟؟؟؟؟؟؟

بابای عزیزم

میدونی چند وقته از ته دل نخندیدم!!!!

میدونی کنار تمام خوشیهام یه غمی تو دلم و یه بغض تو گلوم شادیهامو نابود میکنه!!!

بابای نازنینم

چقدر این روزها بهت احتیاج دارم...

به دلگرمیات...

به مهربونیات...

به نوازشات...

به امیدهای که میدادی ...

به وجود خودت ....

به لمس دستات...

به غرق شدن تو نگاهات...

به بابایی که بالای سرمه و تکیه گاهمه...

اما نيستي

تا اضطراب جهان را كنار تو....
 اما نيستي كه ....

                                            "گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

                                              دائم برای تو که جز اینم عزیز نیست"

 

این روزا فرصت کمه...

چند روزیه همش بد میارم

زندگیم رو غلتک نیست

با کلی ذوق یه کارو شروع میکنم بعد انچنان میزنن تو دهنم که...

نه حس نوشتن دارم نه وقتشو...

دعا کنید واسم!

همین!


پ.ن:گاه برای ساختن باید ویران کرد ، گاه برای داشتن باید گذشت

و گاه در اوج تمنا باید نخواست...

پ.ن:آدم ها خیلی نمیتونن از هم دور بشن ٬ بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن و برش دارن ....

مر.....داد

"ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود . "

 

من.تیم.مسابقات.شیطنت.بچه ها....

یادمه اخرین باری که شیطنت کردم ۱۷ فروردین امسال بود دقیقا ۱ روز قبل فوت بابا

با ۱۰ تا از بچه ها توی اسانسور ۴ نفره دانشکده گیر کردیم شانس اوردیم رئیس دانشکده نبود وگرنه همگی اخراج بودیم....

از اونجایی که ما بین دو طبقه گیر کرده بودیم مامور اسانسور هم نتونست واسمون کاری بکنه غیر از باز کردن در که خفه نشیم بدبختی مرد هم بود نمیشد دستشو گرفت اخر سربنده نزدیک ۱متری و نیم پریدم بالاو دست بچه ها رو گرفتم ...و به این ترتیب نجات یافتیم...

کلا تجربه ای جالبی بود یه لحظه احساس خفگی و تصور مردن با ۱۰ تا از دوستات...

اما چند روزیه  که دوباره دیونگی اومده سراغمون...

به خاطر مسابقات بسکتبال دانشجویان دانشگاههای کل کشور که میزبان ما  یعنی دانشگاه صنعتی اصفهان بود٬ ۲ هفته ای بود  که با بچه ها تو اردو بودیم

چه کارا که نکردیم...راستش دلم نیومد این خاطراتو اینجا ننویسم

از اونجایی که راه از خوابگاه تا سوله زیاده و تمرین ما دقیقا ساعت ۲ ظهربود یه بار ما با دو کورس وانت سوار شدن بلاخره رسیدیم سوله یعنی باید خودتو بزنی به بیخیالی تمام که توی روز روشن اونم تو دانشگاه صنعتی سوار وانت بشی  حالا بماند که استادا ما رو دیدن و پاک ابروم رفت جالبه که بقییه دوستان فارغ التحصیل ان و ککشون نمی گزید ولی بنده ....

یه بار هم یه بچه ها جلوی ماشین حراست رو گرفته بود و اومده بود سوله(چشم رییس حراست روشن)

یه بار هم که پریدیم جلوی یه ماشینه که فهمیدیم بچه استاده اونم از نوع برقیاش اونم چاره ای نداشت که ما رو برسونه تا سوله اما از حق نگذریم پسر با شخصیتی بود.دمش گرم مرام گذاشت

شب افتضاییه ببخشید افتتاحییه حوصلمون سر رفت ماشین معاون تربیت بدنی رو گرفتیم و ۹نفر ریختیم توش صدای ضبط هم که بالا... رفتیم سمت جنگل بچه ها یکم ریختن بیرون و شلوغ بازی و بعدش قصد سایت کردیم حالا کدوم دانشکده ما را راه میده ؟؟؟ساعت ۱۱ شب ...با زیرکی تمام نگهبان داتشکده ریاضی رو دور زدیم و رفتیم سایت اونم سایت ارشد ..در همین حین اقای جوادی (صاحب ماشین)زنگ زد که شما کجایید ؟از نگهبانی جنگل زنگ زدن که ماشین شما رو یه عده دختر اوردن اینجا و صدای ضبط هم بالاو....

یه روز هم تصمیم گرفتیم زنگ تمام اتاقا رو بزنیم و در بریم...

یه بچه ها بود فال ورق میگرفت جدی هم کارش درست بود یه بار گیر دادیم به سرپرست تیم که یه دختر ساده بود که میخوایم  واست  فال بگیریم و از اون انکار که هیچ کس تو زندگی اش نیست و از ما اصرار که

حالا چند حرفیه؟؟؟؟

اقا سر ۲ دقیقه نشد که تمام امارش لو رفت خودشم اعتراف کرد..اون شب کلی فاز داد بهمون....

این روزها جز بهترین خاطرات  زندگی منه

با بچه های صنعتی بودن اون هم از نوع ورزشکاراش حال خاصی به ادم میده

شادی ٬شور٬هیجان ٬بچگی ٬شیطنت

ودر عین حال سادگی ٬صفا٬محبت٬صداقت٬مهربونی

تقریبا امسال سال اخری بود که همه دور هم  هستیم اکثر بچه هافارغ التحصیل ان یه سری دارن پذیرش می گیرن که برن سری دیگه هم  میرن دنبال زندگیشون

از همه بچه ها کوچکتر بودم اما چیزای بزرگی ازشون یاد گرفتم

 تیم دانشگاه فقط یه تیم معمولی نبود ما همه جا پیش هم بودیم چه توی شادیهامون چه توی غم هامون

تیم نقطه ارامش من بود با بودن این بچه ها هیچ وقت احساس تنهایی نکردم

همیشه هوامو داشتن...دمشون گرم

دوستای گلم:

مینا٬فرزانه٬تی تی٬ فرناز٬انا٬ندا٬الهه

پرستو و طیبه عزیز که امسال هم ما رو تنها نذاشتید

همتونو دوست دارم.

همین!