یادمه اخرین باری که شیطنت کردم ۱۷ فروردین امسال بود دقیقا ۱ روز قبل فوت بابا
با ۱۰ تا از بچه ها توی اسانسور ۴ نفره دانشکده گیر کردیم شانس اوردیم رئیس دانشکده نبود وگرنه همگی اخراج بودیم....
از اونجایی که ما بین دو طبقه گیر کرده بودیم مامور اسانسور هم نتونست واسمون کاری بکنه غیر از باز کردن در که خفه نشیم بدبختی مرد هم بود نمیشد دستشو گرفت اخر سربنده نزدیک ۱متری و نیم پریدم بالاو دست بچه ها رو گرفتم ...و به این ترتیب نجات یافتیم...
کلا تجربه ای جالبی بود یه لحظه احساس خفگی و تصور مردن با ۱۰ تا از دوستات...
اما چند روزیه که دوباره دیونگی اومده سراغمون...
به خاطر مسابقات بسکتبال دانشجویان دانشگاههای کل کشور که میزبان ما یعنی دانشگاه صنعتی اصفهان بود٬ ۲ هفته ای بود که با بچه ها تو اردو بودیم
چه کارا که نکردیم...راستش دلم نیومد این خاطراتو اینجا ننویسم
از اونجایی که راه از خوابگاه تا سوله زیاده و تمرین ما دقیقا ساعت ۲ ظهربود یه بار ما با دو کورس وانت سوار شدن بلاخره رسیدیم سوله یعنی باید خودتو بزنی به بیخیالی تمام که توی روز روشن اونم تو دانشگاه صنعتی سوار وانت بشی حالا بماند که استادا ما رو دیدن و پاک ابروم رفت جالبه که بقییه دوستان فارغ التحصیل ان و ککشون نمی گزید ولی بنده ....
یه بار هم یه بچه ها جلوی ماشین حراست رو گرفته بود و اومده بود سوله(چشم رییس حراست روشن)
یه بار هم که پریدیم جلوی یه ماشینه که فهمیدیم بچه استاده اونم از نوع برقیاش اونم چاره ای نداشت که ما رو برسونه تا سوله اما از حق نگذریم پسر با شخصیتی بود.دمش گرم مرام گذاشت
شب افتضاییه ببخشید افتتاحییه حوصلمون سر رفت ماشین معاون تربیت بدنی رو گرفتیم و ۹نفر ریختیم توش صدای ضبط هم که بالا... رفتیم سمت جنگل بچه ها یکم ریختن بیرون و شلوغ بازی و بعدش قصد سایت کردیم حالا کدوم دانشکده ما را راه میده ؟؟؟ساعت ۱۱ شب ...با زیرکی تمام نگهبان داتشکده ریاضی رو دور زدیم و رفتیم سایت اونم سایت ارشد ..در همین حین اقای جوادی (صاحب ماشین)زنگ زد که شما کجایید ؟از نگهبانی جنگل زنگ زدن که ماشین شما رو یه عده دختر اوردن اینجا و صدای ضبط هم بالاو....
یه روز هم تصمیم گرفتیم زنگ تمام اتاقا رو بزنیم و در بریم...
یه بچه ها بود فال ورق میگرفت جدی هم کارش درست بود یه بار گیر دادیم به سرپرست تیم که یه دختر ساده بود که میخوایم واست فال بگیریم و از اون انکار که هیچ کس تو زندگی اش نیست و از ما اصرار که
حالا چند حرفیه؟؟؟؟
اقا سر ۲ دقیقه نشد که تمام امارش لو رفت خودشم اعتراف کرد..اون شب کلی فاز داد بهمون....
این روزها جز بهترین خاطرات زندگی منه
با بچه های صنعتی بودن اون هم از نوع ورزشکاراش حال خاصی به ادم میده
شادی ٬شور٬هیجان ٬بچگی ٬شیطنت
ودر عین حال سادگی ٬صفا٬محبت٬صداقت٬مهربونی
تقریبا امسال سال اخری بود که همه دور هم هستیم اکثر بچه هافارغ التحصیل ان یه سری دارن پذیرش می گیرن که برن سری دیگه هم میرن دنبال زندگیشون
از همه بچه ها کوچکتر بودم اما چیزای بزرگی ازشون یاد گرفتم
تیم دانشگاه فقط یه تیم معمولی نبود ما همه جا پیش هم بودیم چه توی شادیهامون چه توی غم هامون
تیم نقطه ارامش من بود با بودن این بچه ها هیچ وقت احساس تنهایی نکردم
همیشه هوامو داشتن...دمشون گرم
دوستای گلم:
مینا٬فرزانه٬تی تی٬ فرناز٬انا٬ندا٬الهه
پرستو و طیبه عزیز که امسال هم ما رو تنها نذاشتید
همتونو دوست دارم.
همین!