...

"به ساعت نگاه میکنم حدود ۳ نصفه شب است

چشم میبندم تا  مبادکه چشمانت را از یاد برده باشم

و طبق عادت کنارپنجره میروم

 سوسوی چند چراغ مهربان 

و سایه های کشتزار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده برحاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ اسمانی چند خروس

از شوق به هوا می پرم

چون کودکی ام٬خوشحال

که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است...

آری

ازشوق به هوا می پرم

و خوب می دانم

سالهاست  که مرده ام...."

                                             " حسین پناهی"

آوار رنگ

 هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند ....

چراباشیم؟!

همه چیز و همه کس یه مدتی هستن و توی یه مدتی معنا میشن وبعدجاشونو به هم میدن و میرن!!

تو حکمتش٬فلسفه اش موندم!!

چرا باشن؟!

چرا نباشن؟!

چرا معنی پیدا میکنن و بعد بی معنی میشن؟!

روز پدر٬بدون پدر

سالی که روز پدرش بدون پدر طی بشه مزخرف ترین سال واسه ادم میشه

روز پدر امسال جز بدترین روزای زندگی من بوددرست بر عکس سالهای قبل که صدای خنده هامون کوچه رو پر میکردامسال هر کسی تو حال و هوای خودش بود و سعی میکردیم کمتر جلوی چشم همدیگه باشیم

چند روزی حس و حال خوبی نداشتم بشاید واسه این بود که دغدغه ای واسه هدیه روز پدر نداشتم

امسال بر خلاف سالای قبل به جای خریدن ادکلن و عطرواسه روز پدر ٬سنگ قبر بابا رو با گلاب شستم

چقدر بی رحمانه گلای گلایول رو سنگ قبربابا جای گل نرگس و رز که باید تو دستش باشن روگرفت...

چقدر بی رحمانه گریه ها جای خنده هامون رو گرفت...

چقدر بی رحمانه در اغوش گرفتن و بوسه زدن تبدیل شد به سر گذاشتن روی سنگ قبر و اشک ریختن...

چقدر سوختن و ساختن و چاره نداشتن سخته

بابای گلم :

هنور منتظرتم که بیای و واست بگم که...

"جایت امشب در تماشایم ـ پدر خالی !

کودکی هایم به روی صحنه می اید"

بابای اسمانی ام:

روزت مبارک

همین!


--------------------------------------------------------------------------------


این اهنگ رضا صادقی منو یاد بابا میندازه و اشکهای منو بی اختیار رسرازیر میکنه

"به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روزه تازه . سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم . خودم اینو از تو خواستم


به جونه ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش . تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست د ارم اینو بخدا گفتم به سختی

دارم از دوریت میمیرم . تو کناره من نسوزی
از دلم نمیری عمرم . نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از بدن جدا شد

تو که تنها نمیمونی . منه تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگهدار اما دستامو رها کن
دسته تو اول عشقه . بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار . واسه چشمات گریه میکرد

پرنده نیستم _اما پر خیالم هست

"پرنده نیستم _اما پر خیالم  هست 

توان بال گشودن به هر محالم هست

مبین که مثل زمین پای در لجن شده ام

که دسترس به گواراترین زلالم هست

همین نفس که به عمق سکوت محبوسم

صدای منتشری انسوی جبالم هست

شناسنامه ی من یک دروغ تکراری ست

هنوز تا متولد شدن مجالم هست

بخواه تا خود از این خاک بسته برخیزم

به رستخیز تو همواره شور و حالم هست

مجاب فلسفه ی قبض و بسط روحم نیست

اگرچه با خود و دنیای خود جدالم هست

جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز

به ناگزیر ز دنیا همان سوالم هست

به غیر خویشتن ـ از هیچ کس ملالم نیست

خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست"

                                                                      "محمد علی بهمنی"


چندوقتیه نپریدم شاید واسه اینه که

"هوای بی تو پریدن نداشتم ـآری

بهانه بود همیشه شکسته بالی من"

اما الان دلم پر می زنه واسه پریدن

پریدن و اوج گرفتن ...مثل پریدن سمت حلقه بسکت بعد یه ضدحمله حسابی که خوره منه

شایدم پریدن و سقوط کردن... مثل پریدن از دایو یه استخر عمیق و سرد

شایدم یه پرش مستقیم ...!!مثله پریدن تو بغل یه اغوش گرم

مثله پریدن تو بغل یه دوست عزیز که خیلی وقته ندیدیش...

اما میدونی ضد حالش چیه؟؟؟

اینکه اخر سه گامت و گل شدن توپت داور سوت بزنه و اعلام خطای رانینگ کنه...

اینکه با کلی ذوق بری بالای دایو و اماده شیرجه باشی که ناجی با ایما واشاره بگه خانوم بیا پایین..

اینکه دوستت شوقی واسه دیدن تو نداشته باشه... 

اما با تمامی این احوال

من میخوام بازم بپرم...

این بار پریدن و پرزدن دور حرم یه دوست که دلم خیلی هواشو کرده ...

این بار پریدن از نوع اوج گرفتن..... 

 پریدنی که همش شور و حاله نه ضد حال...

اخرین وداع

تورو دوست دارم زیاد

نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری

توی اخرین وداع

وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا

دیگه وقت رفتنه...

تورو میسپارم به خاک

تورو میسپارم به عشق

برو با ستاره هات...

تو رودوست دارم...

مثه حس دوباره تولدت              تورو دوست دارم...

 وقتی می گذری همیشه از خودت          تورو دوست دارم...

مثه خواب خوب بچگی 

بغلت میگیرمو میرم به سادگی..

تورو دوست دارم....

مثه دلتنگی های وقت سفر           تورو دوست دارم

مثه حس لطیف وقت سحر

مثه کودکی

بغلت می گیرمو این دل غریبمو با تو میسپارم به خاک...."


دلتنگم....

بابای گلم

صورت قشنگت جلوی چشمامه اون موقع که اروم گرفته بودی و داشتن توی قبر می ذاشتنت

مدام این صحنه ها برام تداعی میشه.

حسرت میخورم از اینکه نذاشتن دم اخر سیر نگات کنم.

 

 

قانون 24 ثانیه!

نمیدونم چمه  یعنی میدونم اما کاری نمی تونم بکنم شایدم بتونم اما نمیخوام شایدم میخوام اما چیکارکنم ...گیج گیجم !!!!!

حتی تیک تیک ساعت هم اذیتم میکنه دیگه شوقی واسه فرداها ندارم می دونی چرا؟ چون مرتب فریاد میزنه چقدر مانده به پایان نه چقدر گذشته از آغاز درست مثل قانون ۲۴ ثانیه بسکتبال!

اومده بودم که حرف بزنم خالی شم اما نمی دونم چرا نمی تونم صریح باشم شاید محافظه کار شدم...  

دلم میخواد تمام سربازام وزیر میشدن وتمام ادمای که حقشونه را کیش میکردم اوناهم نهایتش تو چند تا خونه دور خودشون حرکت میکردن و مجبور میشدن  به مات شدنشون اغراق کنن

نمیدونم این ماجرای انتخابات لعنتی چرا تموم نمیشه ؟چند نفر دیگه باید بمیرن؟؟ چنذ نفردیگه کتک بخورن ؟؟روی در خونه چند نفر ضربدر قرمز بزنن؟؟؟ چند نفر دیگه ستاره دا ربشن؟؟؟

 نمی خوام بگم مقصر کیه نمیخوام فقط میخوام تموم بشه.

نمی فهمم تموم این دعوا و جنجالها سر قدرته یا خدمت؟!

خستم  ...خسته ازتجمع/ تظاهرات /صدای الله اکبر/ درگیری/شورش/یگان ویژه/تیر هوایی/باطوم برقی/گاز اشک اور/فرار... 

یاد حرف هاله افتادم که می گفت نصف مردی به فرارشه!!!

اگه میتونستم هدیه روز معلم اول دبستانمو ازش پس میگرفتم تا بهش بفهمونم که چیزای که به من یاد داده الان به درد من نمی خوره  این روزا حروف و کلمات یه جور دیگه  معنا میشن مثل"ع د ا ل ت" یاد گرفته بودم میخونن عدالت و معنا می کنن هر چیز سر جای خودش اما این روزا  این طور نیست

چند روز پیش واسه کار حقوق بابا با  مامان اداره بیمه بودیم بعد از کلی کاغذ بازی و الافی تو این طبقه و اون طبقه این اتاق و اون اتاق واین امضا کنه برو اون یکی تایید کنه... روی برگه بیمه نوشته بود علت فوت:عدم ناشی از کار...!!!داشتم شاخ درمیاوردم انگار یه پارچ اب یخ خالی کردن روی سرم به مسولش یاداوری کردم که چطور پدر من قربانی مسولیت پذیریش شد و کاری که باید کارگراش انجام میداده و سرگرم دیدن فوتبال بودن بابای من انجام داده  در صورتی که مسول ایستگاه بوده و اصلا رفتن توی خط جز کارای ایشون نبوده و به خاطر بی حواسی اونا اون اتفاق لعنتی میافته ویک خانواده رو یه عمر بی سرپناه  و داغدار میکنه و ....

کارمند بیمه با بیخیالی تمام  گفت که خانوم هیچ تاثیری توی حقوق و مزایاش نداره چه بنویسن عدم ناشی از کار چه ناشی از کار ...این بار مغزم سوت کشید درست مثل همون قطارای لعنتی .خانومه که حالت منو دید که اگه میتونستم همون تلفن کنارشو که یک ساعت با خاله خانومش در مورد  خریدمبلمان جدیدش فک میزدخرد می کردم تو سرش گفت حالا شما یه نامه واسه مجلس بنویس  شاید فکری بکنن

شاید فکر میکرد اینجوری من یکم اروم میشم اماتفاوت چندانی نداشت...

بابای وظیفه شناسم:جواب خدمت ۲۶ سالت به این مملکت به این نظام اینه...

بابای گلم:باز هم حق خوری..ودم از حق و عدالت زدن..بسه دیگه اخه تاکی؟؟؟

بابای مسئولم: دیروز حکم سپاس واست اوردن: اقای ... کارمند نمونه سال....

گفتم برید ببینید چه بلایی سر کارمند نمونه و خانوادش اوردن....

انجا که جان انسان ارزشی ندارد حقوقش چه ارزشی دارد؟!

 

درد من ایناست درد من  هجی کردن این عدالت هاست

                                                                                          "درد حرف نیست

                                                                                          درد نام دیگر من است

                                                                                        من چگونه خویشتن را صدا کنم؟"