|
به نام پدر
|
|
||
|
می خواهم آغاز شوم
زلال و تازه بی تردید بکر آری می خواهم پر شوم میان شعله های داغ و بی رحم فراق اما ققنوس وار دگر باره جوانه خواهم زد
.از بچگی عدد 8 رو خیلی دوست داشتم
. این دلبستگی زمانی اوج گرفت که به امام رضا اردت خاصی پیدا کردم .فر قی نمیکرد کجا و چه تیمی بسکت وا لیبال ٬هندبال ٬باشگاه فولاد٬تیم دانشگاه و... همه میدونستن که شماره ۸ مال منه . یه جورایی عدد شانسم بوده. .همیشه منتظر اومدن چنین روزی بودم احساس میکردم جذابیت خاصی واسم داره.هیچ وقت فکرشو نمیکردم امسال بدترین سال عمر من میتونه باشه .جالبه دوستام هم از این موضوع خبر داشتن و مرتب بهم گوشزد میکردن که حتما واسه امروز حرفای زیادی داری تو وبلاگت بنویس .سال ٬۸۴سو م دبیرستان که بودیم با بچه ها قرار گذاشتیم ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح دم دبیرستان بهشت ایین باشیم یادمه اون موقع که قرار میذاشیم یه بجه ها یه شعر واسه خاطرات اون موقع گفت و زیراکس کریم و همه چه ها اونو به عنوان یادگاری نگه داشتن.تقریبا از ۴۰نفر ۱۵ نفر یادمون مونده بود که بریم ...خیلی خوب بود بعد ۴ سال دوستاتو دوباره ببینی همش خاطرات اون دوران رو یاداوری میکردیم.چه شیطنت هایی که نکردیم ...قرار بعدی رو هم گذاشتیم ۹/۹/۹۰ساعت۹صبح .بعداظهر هم مراسم عقد یکی از همون بچه های بهشت ایین بود.خیلی خوش گذشت شعر این بود .البته پر از نکته است که فقط بچه های کلاس ۳۰۹ بهشت ایین نکته هاشو میفهمن ...مثلا نامزد همین شاعر اسمش سينابود که سرباز ارتش بود و کلاغ پر زیاد میرفت همه جا رنگه یه بغضه رنگ دوری و جدایی انگاری همین دیروز بود حرف زدیم از اشنایی چه قشنگ خلاصه میشه عمرمون رو قلب دیوار توی درس تلخ تاریخ یا که تو فرمول های شار روز به روز شدیم هدایت سر زنگ خوب دینی یاد گرفتیم عشق و ایثار از وصیت خمینی وای چفدر نکته نوشیم تو شعر موسی و شبان چه جک هایی که نگفتیم سر زنگ های حسابان زنگ شیمی فرض میکردیم یاتوی دوغیم یا تو ماست مولکولهای مذکر ار ما یک جاذبه میخواست یادگرفتیم سینوس آ واسه ی فرمول مادر ندیدیم دیگه از این روز رنگ بازی کلاغ پر برای نداشتن کفش یا که شلوار واسه ورزش دو تا منفی میگرفتیم تا دو سال گریه و خواهش اصل لانه ی کبوتر واسمون رنگ قفس داشت زنگ جبرتا ساعت3 قصد کشتن نفس داشت میشدیم معرفه ی جمع الف و لام میگرفتیم توی این سه سال هنوزم عربی یاد نگرفتیم توی همسایگی راست بردمون بازه ی باز بود واسه قدر مطلق عشق قلبمون پراز نیاز بود با سوت خانم ترابی از تو راهرو در میرفتیم مثل سربازای ارتش همه اروم میگرفتیم خبری نیست از تقلب توی امتحان نهایی و اسه لغو امتحان ها انگاری نیست دیگه جایی اخم های خانم دوامی گوشت به استخون نمی ذاشت سوت های خانم مسعودی حکم اعدام واسه ما داشت با تشکر از مدیر و همه ی معاونامون با تشکر از تموم زحمت معلمامون جا داره از باباهامون توی مدرسه بخونیم همگی قدر تموم زخمتاشونو بدونیم من شدم خط توشدی خط نکنه بشیم موازی نکنه به هم نرسیم توی این قصه و بازی توی دستامون هنوزم بغض رفتن و یه آهه "جلوی هرکدوم از ما یه قشنگی و یه راهه
شاعر:بهار.ه
...پی نوشت:خیلی دلم میخواست این روزها مشهد بودم اما قسمت نشد ...دوست داشتم این پست رو همون روز ۸/۸/۸۸ ساعت ۸/۸"شب بذارم که بازم متاسفانه نشد بزرگ بود
و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هایش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد.
و دست هایش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد. همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد.
برای ما؛یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم. و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.
و بار ها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
ولی نشد که رو بروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نور ها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم. "سهراب سپهری"
:بابای گلم !چقدر این روزها به بودنت نیاز دارم !حتی برای خوردن یک سیب !همین
:بی ربط نوشت
برگشتم... با کلی خاطره... تهران رفتیم و ایضا جاده چالوس چون وقت زیادی نداشتیم شمال و مشهد رو بیخیال شدیم. خیلی خوش گذشت مخصوصا شهربازی ارم ترن هوایی و رنجر پارک اب و اتش نیز هم! بعد مدتهارفتیم بهشت زهرا سر خاک مادربزرگم و به اصرار من سر خاک هنرمندان! همه جمع بودن از فردین و خسرو شکیبایی و فربدون مشیری و بابک بیات گرفته تا نعمت ا... گرجی! و چه جالب بود خلوت انها برای من! دوست داشتم برم سر خاک ایدین نیکخواه بهرامی اما پیداش نکردم!
بابای گلم تو تمام مدت سفر خاطرات با تو بودن واسم تداعی شد جات خیلی خالی بود.... توی راه برگشت زمزمه من شده بود: غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی دلم هنوز باور نداره.... همین! ...دو٬ سه روزی نیستم
...دارم میرم ...معلوم نیست دقیقا کجا ...تهران شمال شایدم مشهد ...به امید عوض شدن حال و هوای خونواده ....همیشه عاشق سفر کردن بودم ...اما خوب میدونم بدون بابا سفرهیچ مزه ای نداره ...نگران مامانم ....باید روحیه اش عوض بشه ...و شاید روحیه خودم .فعلا خداحافظ .خوبی بدی دیدین حلال کنید
تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه تن به موندن نمیدم موندنم مرگ منه عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدن به انتها عاشق بوی غریبانه کوچ تو سپیده ی غریب جاده ها من پر از وسوسه های رفتنم رفتن و رسیدن تازه شدن توی یک سپیده ی طوسی زرد مسخ یک عشق پر آوازه شدن سلام حال همه ی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردمان شادی بی سببش گویند این جملاتی بود که سر کلاس عملیات واحد کناریم روی جزوه ام شروع کرد به نوشتن کار به اینجا ختم نشد :سر کلاس نقشه تاسیسات خودکار تو دهن سر تو هوا تو فکر ای خودم تو یه دنیای دیگه بودم و امیدوار که این استاد قشنگ اتوکد بهمون یاد بده وما به خودمون ببالیم که نقشه علوم را با این استاد پاس کرده ایم هر چند با ۱۰و قصد داریم این گذشه تابناک را به نحوی جبران کنیم ...۲ ساعت تمام فک زد اخرشم نفهمیدیم نقشه با دانشکده مکانیک چه ربطی داره به تحقیق درمورد المان های دانشکده برق ...!!این وسط پس اتوکد چی شد سرمو انداختم پایین دیدم رو جزوه ام نوشتن:و روزی که تورا دیدم ای عشق٬زمین دیگر اسمانی است :ساعت بعد سر کلاس مکانیک سیالات تو ونتوری و روتامتر و پیزومتر و نازل و ... غرق شده بودیم.جزوه ترم قبل یه بچه ها دستم بود باز کردم نوشته بود: ....عاشق منم که یار بهم نظر نکرد ای خواجه درد است ولیکن طبیب نیست :سرازمایشگاه انتقال حرارت :از یکی از بچه ها یه برگه چک نویس خواستم وقتی بهم داد گوشه اش نوشته بود :رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام فکر میکردم فقط خودم تو هپروت سیر میکنم نگو بقیه نیز هم... حالا بمانددنیای من از اونا خیلی فاصله داشت. :و این هم هدیه کلاس کاربرد گویند مگویید و مشنویدرمز عشق فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر می خور که شیخ وحافظ ومفتی و محتسب !همین
-------------------------- خود را نمی بینم تو اینه نیستی... یا من وجود ندارم...!!!!؟؟؟؟ ------------------------------ این پست بر میگرده به ۲۸ شهریور ساعت ۱ بامداد که متاسفانه این بلاگفا چند روزی با ما سر سازگاری نداشت حس عجیبی بود برگشتن به ۲۱ سال قبل و تصور دوران جنینی.... طاقت نیاوردم به یکی از دوستام اس م اس دادم: و اینک رویا متولد شد... امسال هدیه های جالبی گرفتم... می شد حدس زد که اولین تبریک رو از اصغراقا بشنوم.که الان واسه فوق بیوتکنولوژی شیرازه.بهترین ها رو برایت خواستارم پرستوی نازنین البته طیبه عزیز مرداد ماه قبل رفتنش به سنگاپور بهم تبریک گفته بود که میشه گفت اولین نفر طیبه بود .طیبه گلم بدون نوبل برگردی رات نمیدیم نه..... الان که خوب فکر میکنم یادم میاد عید نوروز بود بابا موقعی که داشت تقویم سال جدید رو به اتا قم میزد گفت خوب رویا خانوم امسال نه تنها ما که دنیا واست جشن تولد میگیره تولدت با عید فطر همزمانه..... پس بابا مثل همیشه اولین نفر بود ولی حیف که بابا امسال سالگرد تولدم پیشم نبود شب ۲۸ بود گوشیم زنگ خوردتلفن نااشنا برداشتم صدای اهنگ میومد... براي روزميلاد تن خود من آشفته رو تنها نذاري باورم نمیشد که شیرین بعد مدتها تولدم یادش باشه تمام خاطرات دوران راهنمایی و تیم مدرسه و قمیشی گوش کردانامون اومد جلوی چشمام خیلی خوشحال شدم که این اهنگ قشنگ رو انتخاب کرده بود. یکی دیگه از دوستام هم ۲تادوست خوب رو بهم معرفی کرد که یکی شون شیما بود که اونم ۲۸ شهریور تولدش بود و برای هر دوی ما خیلی جالب بود . بابت هدیه قشنگت ممنون شهرزاد عزیز هم اس م اس داد: امروزاست شاید! سالروز زمینی شدنش... نه! اشتباه میکنی،رویای من هیچ گاه زمینی نخواهدشد! زمین سرد است ! زمین تنگ است ! زمین سنگ است ! اسمانی بمان رویای من... به جرات میتونم بگم قشنگ ترین تبریکی بود که تا حالا شنیده بودم احساس غرور کردم ایا واقعا من اینجوریم!پس خوشا بر من! شنبه عصر بود با یه دوست رفتیم بیرون هوا فوق العاده بود از اون دو نفری هایی که جمعیتی در من است!!!!! اونم قول یه کادوی معنوی رو داد که من عاشقشم.... وقتی رسیدم خونه شکه شدم میدونستم شب مهمون داریم اما فکرشو هم نمی کردم که فامیل همه جمع شده بودن و واسم کیک خریده بودن و یه جشن گرفته بودن. خوشحالم.خوشحالم که همه به یادم بودن.به قول دوستم نمی دونستم واسه همه اینقدر عزیزم!!!! از همه جالب تر هدیه سعیدبرادرم بود یه شال فوق العاده خوشگل که نمیدونم کی وقت کرده بود بره بخره... اصلا انتظارشو نداشتم.عاشقتم سعید..! هاله هم قول یه تابلوی نقاشی رو بهم داده که بیصبرانه منتظرم از شمال برگرده و هدیه مو بده امسال احساس کردم به زور کادو گرفتن هم دنیایی داره واسه خودشا. حتی صداسیما هم هدیشو بهم داد ... بازی استقلال و استیل اذین رو با تاخیر پخش کرد و من شرط بندی با امیرمون رو بردم استقلال هم با بازی خوبش و بردش هم هدیه شو داد امسال خیلی از دوستای قدیمیم بهم زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن کسایی که انتظارشونو نداشتم سوگل مینا و.... .اینا رو نوشتم که بعدها که بر میگردم و میخونم یاداوری کنم که چه خانواده فامیل و دوستای مهربونی دارم .... از همتون ممنونم همین! چه لطیف است حس اغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای اغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است روز میلاد...!!
این قضیه مربوط میشه به تقریبااز اوایل تابستون تا۱هفته پیش
یه بشری نمیدونم خانم بودن یا اقا یه مدتی بود هفته ای یکی دوبار بهم میس میزدن .چند بار هم که گوشی سایلنت بود احساس میکردم زنگ زدن و من هم یکی دوبار رو حس کنجکاوی زنگ زدم بهشون اما کسی جواب نمیداد حدس میزدم از بچه های دانشکده است چون خودم یه چند باری تو عهد جاهلیت بچه ها رو گذاشته بودم سرکارگفتم شاید میخوان تلافی کنن واسه همین هر از گاهی بچه ها رو که میدیدم می پرسیدم این شماره رو می شناسن یا نه... که متاسفانه هیچ کس این شماره رو نداشت شماره گوشیم رو هرکسی نداشت اکثرا به ادمای مطمئن میدادم تا حالا هم هیچ وقت مزاحم تلفنی نداشتم واسه همین کنجکاو شدم ببینم کیه! ازانجایی که شمارش تو لیست ۳۰۰ نفری من پیدا نمی شد بعدها که میس زدن ها زیاد شد بااسم ناشناس هم ایشون رو ذخیره کردم این میس زدن ها حدود ۲ماهی ادامه داشت و من نسبت بهش بیخیال بودم تا اینکه یه روز بعد از اینکه گوشیم خیلی زنگ خورد ومن یه کار مهم رو نیمه تموم گذاشتم و پله ها رو ۲تا یکی کردم ورسیدم تو اتاقم که تا برداشتم قطع کرد باز هم زنگ زدن از من و جواب ندادن از اون خیلی عصبانی شدم! یه اس م اس با این عنوان دادم که "شما قصد ندارید خودتونو معرفی کنید؟" جواب داد:"اسمم زیاد مهم نیست فکر کن یکی که خیلی دوست داره و خیلی وقته دلش واست یه ذره شده" من دوباره زدم:"ببین خیلیا هستن که منو دوست دارن و دلشون واسم خیلی تنگ میشه.من باید بدونم شما کدومشون هستین که بتونم جبران کنم" جواب داد:"عزیزم نیازی به جبران کردن نیست همین که اجازه بدی هرچند یک بار بهت زنگ بزنم کافیه" منم خندم گرفت و زدم"اخه شما حتی جرات صحبت کردن هم نداری!من ادم منطقی هستم میتونیم منطقی باهم صحبت کنیم" نامرد جواب داد"حالا نمیشه خیلی منطقی به هم اس م اس بدیم" من دیدم نه انگار جدا ادم بیکاریه.دیگه جوابشو ندادم حدود ۳ساعت بعدش در حالی که من سر یه موضوع به شدت عصبانی بودم اس م اس داد"جواب ندادین؟" منم قاطی کردم زدم"ببین تا نشناسمت دیگه محاله جوابتو بدم چون هیچ ارزشی واسم نداری و وقتم هم باارزش تر از ایناست" یهو زد "بابا بیخیال رویا" بازمن جواب ندادم دوباره زد نشناختی عزیزم وباز جواب ندادم یهو زد" بابا من زهرام" وباز جواب ندادم دوباره زد "بابا زهرا .... تازه یادم افتاد تا حالا همچین رودستی نخورده بودم زهرا شماره شو عوض کرده بود و هیچ کس شماره شو نداشت..... منم واسه اینکه حالا دور هم یکم بخندیم زدم اه تویی؟کلی ذوق مرگ شدیم بلاخره یکی از ما خوشش اومده و قراره کلی قر و قمیش بیام واسش..." خلاصه بعد مدتها دوباره من با زهرا خوش و بشی کردیم و تمام... جدا هیج وقت فکرشم نمی کردم همچین کاری باخودم بکنن حالا این موضوع زیاد مهم نبود و اثر بدی واسه من و زهرا نداشت تمام اینا رو گفتم واسه اینکه... شب این ماجرا رفتم تو فکر.... اما چقدر ما به این موضوع فکر میکنیم که کاری که داریم در حق دیگران میکنیم ممکنه یه روز سر خودمون بیارن این همه دروغ تهمت هایی که میزنیم نامردیهایی که در حق دوستامون میکنیم و....که اگه همین کار رودر حق خودمون بکنن چقدر ناراحت میشیم ... یاد حرف امام علی (ع)افتادم "هرچیز را برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند وهرچیز را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند" همه به این جمله اعتقاد داریم اما چقدر بهش عمل میکنیم؟
"ااکثر جاده های زندگی دو طرفه ان و خطشم ممتد.سعی کنیم همدیگه رو دورنزنیم.بعدهاکه خلافی بگیریم باید هزینه گزافی رو بابتش بدیم"
بی ربط نوشت ها: رمضان یعنی یک ماه تمرین عاشق بودن... مینای عزیزم۱۲ شهریور و ندای عزیزم ۱۳شهریور سالروز زمینی شدنتان مبارک!(تصمیم گرفتم تولد دوستامو اینجا هم بهشون تبریک بگم ) اما نفهمیدم چرا مینا همیشه شماره ۱۳ تیم رو میپوشید!!! شماره ۱۲ی من٬اصغراقای گل: ماهگرد تولدت مبارک تورودیگه میدونم چرا۱۲میپوشی |
درباره وبلاگ
![]() من پر از وسوسه های رفتنم رفتن و رسیدن و تازه شدن توی یک سپیده ی طوسی سرد مسخ یک عشق پر آوازه شدن پيوندها
|
||