!خیال که خیس نمی شود
بر گردی ببینی دیگه سرجاش نیست... "ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه شده یه زمانی که حس کنی یکی شده الگوی زندگیت...شایدم دنیات.. شده یه لحظه هایی که فقط یه نفر امید از دست رفته تو بهت برگردونه... کسی که باهاش راحتی کسی که زودتر از بقیه درد تو رو میفهمه... کسی که با رفتنش تما م انگیزه هاتم ببره... "خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم با تموم این اتفاقات هنوزم دوسش دارم... ---------------------------------------------------------------------------------------------------- صلاحیتت عمومی؟؟؟ کاش کسی بود و اینو واسه من ترجمه میکرد... استادم (دکتر نجاتی )به دلیل عدم داشتن صلاحیت عمومی از دانشگاه کنار گذاشته شد... کسی که به خاطرش بچه های ورودی جدید میخوان انصراف بدن... ازهفته پیش که این خبرو شنیدم شکه شدم.. این بار اهنگ وبلاگمو به یاد اون عوض کردم.. کاش کسی قدر این جور ادما رو می دونست. همین! حتی ۱ روز هم تلا شی براش نکردم. نگرانم کاش تکلیفم با اینده ام معلوم می شد... لا اقل بهانه ها یم برای ازمون دکترا.. رفتن... موندن.....تز....کار... کاش پدرم بود پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"... ۳ سال بدون بابا گذشت و رفت.... روشنفکران متعهد مسلمان باید هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرین کنند.
روشنفکران جهان، برادران مسلمان، توده ی شهری، زنان، روستائیان و بچه هامان!
و این یک "تمرین" ، به عنوان برقرار کردن ارتباط ذهنی و انتقال این ایمان ، برای بچه ها، و به عنوان دعوتی در آغاز کردن این راه، برای بزرگ ها، همفکرهای دست به قلم.
در این تمرین، من- ناشی ترین نویسنده و ناتوان ترین قلم در این راه – دشوارترین اندیشه را انتخاب کرده ام ، تا نویسندگان ورزیده و قلم های توانا در انتخاب اندیشه های ساده تر تردید نکنند.
بچه های ما می فهمند
آدم وقتی حقیر میشه، خوبی هاش هم حقیر میشه،اما کسی که زور داره ، یا زر داره ،"هنر" می بینند "عیب" هاشه، "حرف حساب" میشنوند "چرند"هاشه،" آروغ های بی جا و نفرت بار" شه، فلسفه و دانش و دین می فهمند؛ حتی "شوخی های خنک و بی ربط" او، از خنده حضار را روده بر می کنه! ملت ها هم همینجورند.
روزی که ما مسلمان ها پول داشتیم، زور داشتیم ، فرنگی ها از ما تقلید می کردند.استادهای دانشگاه های اسپانیا، ایتالیا، فیلسوف ها و دانشمندهای اروپا،وقتی می خواستند درس بدهند،قبا لباده ی ملاهای ما را به تن می کردند، یعنی که ما هم بوعلی و رازی و غزالی ایم!
همون که باز ، استادهای دانشگاه های ما امروز، تو جشن ها، می پوشند، تا خود را به شکل استادهای دانشگاه های اسپانیا، ایتالیا،فرانسه و انگلیس بیارایند !یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم!ببین که لباده های خودمان را هم باید از دست فرنگی ها به تن کنیم!
صنعتگران مسیحی در اروپا ،تقلب که می کردند،مارک " اللّه" را روی جنس های خودشون میزدند، یعنی که این ساخت اروپائی نیست، کار بلخ و بخارا و طوس و ری و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است.حتی روی صلیب، مارک " اللّه" میزدند!
جنگهای صلیبی که شد، آنها افتادند به جان ما، ما افتادیم به جان هم،مسیحی ها و جهودها یکی شدند، مسلمانها صدتا شدند،سنی به جان شیعه، شیعه به جن سنی، ترک به جان فارس، عجم به جان عرب، عرب به جان بربر،بربر به جان تاتار...باز هر کدام تو خودشان کشمکش، دشمنی، بدبینی،جنگ و جدل،حیدری،نعمتی،بالاسری،پایئن سری،یکی شیخی،یکی صوفی،یکی امل، یکی قرتی...
نقشه ی جهان را جلو خود بگذار، از خلیج فارس یک خط بکش تا اسپانیا، از آنجا یک خط برو تا چین،این مثلث میهن اسلام بود؛یک ملت،یک ایمان،یک کتاب.
حالا؟
مسلمانهای یک مذهب، یک زبان، یک محل ،توی یک مسجد،هفت تا "نماز جماعت" می خوانند!
توی برادران جنگ هفتاد و دو ملت بر پا شد.هر ملتی اسلام را رها کرد، رفت به سراغ قصه های مرده،خرابه های کهنه،استخوان های پوسیده..." خدا " را از یاد بردند، " خاک" را به جاش آوردند.
توحید توی کتابها مرد،بشکل کلمات ؛و شرک توی جامعه جان گرفت، بشکل طبقات.دین فرقه فرقه شد و امت قوم قوم و ما قطعه قطعه، هر قطعه...و لقمه ای چرب،نرم،راحت الحلقوم.
سر ما را به خاک بازی ،به خون بازی، فرقه سازی،دسته بندی، به جنگهای زرگری، به بحث های بیخودی،به حرف های چرت و پرت،به فکرها و علم های پوک و پوچ، به عشق ها و کینه های بی ثمر،به گریه ها و ندبه های بی اثر،به دشمن های عوضی، به خنده های الکی،بند کردند.چشم ما را به لای لایی خواب کردند.فرنگی ها هم مثل مغول ها:
" آمدند و سوختند و کشتند و بردند و..."
اما نرفتند!
و ما یا سرمان به خودمان بند بود و نخواستیم ببینیم، یا به جان هم افتاده بودیم و نتوانستیم ببینیم و یا اصلاً ،برگشته بودیم بهعهد بوق، به جستجوی قبرها، باد و بروت های استخوان پوسیده، استخوان پوسیده ها و نبودیم که ببینیم!
طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلایی- دنبال نخود سیاه.
ملیت ، نبش قبر؛ مذهب، شب اول قبر؛ حال، فراموشش کن؛ زندگی، ولش کن؛
هزار و دویست و پنجاه سال پیش ،پدر شیمی قدیم -جابر- در کلاس مسجد پیامبر، نزد امام صادق،رئیس مذهب شیعه، درس شیمی فرا می گیرد و هزاز و دویست و پنجاه سال بعد نزد پیروان پیامبر و شیعیان امام صادق، درس شیمی در کلاس مدرسه حرام میشود.هزار و دویست سال پیش،ما برای اولین بار در یک جامعه اروپائی-اندلس- بیسوادی را ریشه کن می کنیم، و هزار و دویست سال بعد، بیسوادی،جامعه ی ما را ریشه کن می کند.
هشتصد سال پیش،اولین بار،دسته ای از جوانان ما،-فتیة المغربین"-آمریکا را کشف می کنند و هشتصد سال بعد، آمریکا پیر و جوان ما را...-چه بگویم!
آنها بیدار شدند و ما به خواب رفتیم .مسیحی ها و جهودها یکی شدند و ما صدتا.آنها پولدار شدند و زوردار و ما فقیر و ضعیف!
و کار ما؟
یک دسته مان هنوز هم مشغول کشمکش های قدیم اند و نفهمیده اند که در دنیا چه خبرها شده است.
یک دسته هم که فهمیده اند دنیا دست کیست،نشسته اند و مثل میمون، آدم ها را تماشا می کنند و هر کار آنها می کنند،اینها اداشان را در می آورند!
و در چشم اینها، فقط فرنگی ها آدم اند!ادم حسابی اند،چون فرنگی ها پول دترند،زور دارند.
ماها دیگر فقیر شدیم،خوبی هامان هم حقیر شده، آنها که پولدار شدند، عیب هاشان هم هنر شده!
آنها می خواهند همه مان و همه چیزمان را میمون بار بیارند و میمون وار:و استادهامان را،شاعرهامان را،بزرگ هامان را، هنرمندهامان را، فیلسوف هامان را،زن هامان را،مردهامان را،زندگی هامان را،شهرهامان را،خانواده هامان را و ...حتی بچه هامان را!
آنها فقط از یک چیز میترسند،از این می ترسند که ما دیگر از آنها "تقلید" نکنیم.
چطور می شود که ما از آنها تقلید نکنیم ؟ کاری کنیم که بتوانیم خودمان " بفهمیم".
آنها فقط از " فهمیدن " تو می ترسند.از" تن " تو - هر چقدر هم قوی بشی- ترسی ندارند؛از گاو که گنده تر نمیشی، میدوشنت؛از خر که قوی تر نمیشی، بارت می کنند؛ از اسب که دونده تر نمیشی، سوارت میشند!
آنها از " فکر" تو می ترسند.
اینه که بزرگ هائی که " فکر " دارند، باید فقط به چیزهای بیخودی فکر کنند، بچه ها را هم جوری باید بار بیارند که هر کاری یاد بگیرند و فقط و فقط بلد نباشند " فکر" کنند!بچه هایی باشند نونوار، تر و تمیز ،چاق و چله، شاد و خندان، اما...
ببخشید!
شاد و خندان ، اما...ببخشید!
از چه راه؟ از این راه که عقل بچه هامان را از سرشان به چشمشان بیارند!
چطوری؟ با روش آموزش و پرورش مدرن آمریکایی؛ سمعی، بصری!
یعنی باید چشمات فقط کار کند، یعنی باید گوشات فقط کار کند،چرا؟برای اینکه آن چیزهایی را که پنهان می کنند و پنهانی می کنند، نبینی؛برای اینکه آن کارهایی را که یواشکی و بی سر و صدا می کنند ، نشنوی.
و آنها هر چه می کنند، و پنهانی می کنند، هر چه می آرند و می برند هم "پنهانی" است،هم " بی صدا"!
اما بچه های ما، گربه ی سیاه دزد را،که در شب بی تابش ماه، پر از زوزه ی روباه، از دیوار بالا میاد، از پنجه تو می پره،حتی از راه آب های پوشیده، سوراخ های گرفته، دزدکی، یواشکی، تو میاد، هم خودش را، تو شب سیاه رنگ سیاهش را می بینند، هم از میان زوزه ها، صدای پای نرم بی صداش را می شنوند.
عقل فرنگی به چشمش است ،به گوشش است ،به پوستش است ،تو مخاط دماغش است ،تو بزاق دهانش است ،چی میگم؟ علمش توی شکمش است ،عشقش فقط پرستش لذت است،آزادیش فقط آزادی غارت است ،فقط زر را می شناسد ،فقط زور را می فهمد ،گرگ است ،روباه است ،موش است.
ماها را میخواد میش کنه: شیرمون رو بدوشه ،پشممون رو بچینه ،پوستمون رو بکنه ، دینمون رو بگیره ،دنیامون رو بچاپه ،پیرامون رو خواب کنه ، جوونامون رو خراب کنه ، زنانمون رو بی شرم ، مردامون رو بی شرف ، دخترامون رو عروسک ، پسرامون رو مترسک ، بچه هامون رو، بچه های خوشبختمون- نونوار ، شیک و پیک ، تر و تمیز ، چاق و چله ، شوخ و شنگ ، با تربیت ، با ادب ،اما چی؟ سمعی بصری !
حیوان ها سمعی بصری بار میآند ، فقط می توانند ببینند ، بشنوند ،اما نه ! بچه های ما "می فهمند"! برق هوش را در چشمهای تند بچه های برهنه ی حاشیه ی این کویر نمی بینی؟
آری ، بچه های ما ، همه چیز را می فهمند.
حتی جهان را ،همه چیز جهان را ، انسان را ، همه چیز انسان را ، حرکت همه چیز را ، پوچی را ، معنی را ،دنیا را ، آخرت را ، برای خود را ، برای خلق را ، برای خدا را ، حتی شهادت را و ...
"توحید" را،
"یک،
جلوش،
_ تا بی نهایت_
صفرها" را
«علی شریعتی» همین! درست موقعی که شدیدا درگیر کار میشی میفهمی که استادت تا ۲ ماه دیگه میره و تو میمونی و حوضت!!! به قول مهناز همه دفاع کردن و رفتن ما هم دفاع می کنیم و میریم... مجبورم بیخیال کار بشم و بچسبم به تزم... واسم دعا کنید روزای سختی رو دارم میگذرونم.. همین بعضی اتفاقا نباید بیفته که می افته کاش می شد مثل یه بچه دستاشو می گرفتی که بی موقع نیافته خدایا به خاطر تمام اتفاقات افتاده و نیافتاده بی موقع یا با موقع خوب یا بدت شکرت همین! شدم ادمی که از تک تک لحظه های بودنش دلش می گیره یه چیز دیگه می دونی ، بدبختی مث پول می مونه ! دیدی این آدم پولدارا هی پول میاد رو پولشون ؟! گرفتاری هم همون طوریه ... هی میاد هی میاد ! دیگه همین! خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست .... لحن بعضی ها زمستونیـــــــــه ...! امروز اخرین امتحان دوره کارشناسی ارشدم بود میخوام یه ۲۰ توپ ازش بگیرم حس بدیه انگار همه چی داره تموم میشه همین! همه ادما ارزش خوبی کردن رو ندارن همین! رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم ۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم قهوات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکرا ری ست یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشا ییست به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم دوستانی عمیق آمده اند، چهره هایی که غرقشان شده ام میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم "محمد علی بهمنی" آدمی که به " درد " نخوره ، به " هیچ دردی " نمی خوره ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش خدایا بازم شکرت همین! بخشی در صحرا بخشی برنیزه... اما نمیدانم عمو چند بخش دارد ان را باید از بابا پرسید..." یا حالت پلکهایت وقتی که خواب است. . . . رفتی و با رفتنت عالمو حیرون کردی خیلی خوشحال شدم خیلی دوست دارم مامان گلم که تو بدترین شرایط بازم به یاد من هستی همین! رفتم تو ۲۳.امیدوارم سال خوبی باشه واقعا نمی دونم هر سال که می گذره یه سال به عمرم اضافه میشه یا یه سال کم میشه همین! آنچه ميگويم بقدر فهم تست قرار نبود هرچی قرار نیست بشه قرار نبوددیدنت ارزوم شه قرار نبود که اینجوری تموم شه قرار نبودمنتظرت بمونم قرار نبودبری وبرنگردی همین! آهوانه به سویت شتافتم خودت ضامنم باش.... داشتم مقاله ها رو میخوندم ... این وسط هم دلم خواست بنویسم ساعت دقیق 2 نصفه شب نوشتن که نه داشتم یه متنی رو میخوندم یاد یه ادم افتادم نمی دونم چرا همین حالا دلم خواست ازش بگم . . . بیخیالش شدم گاهی وقتها نگفتن بهتر از گفتنه لااقل برداشت من ازش اینه هرچند که فکر میکنه تو ناف بهشت جاشه اما خدایا به راه راست خودت نه خودش هدایتش کن همین چرا این رفتنو باور ندارم چرا گم می کنم روزو شبامو چرا حس می کنم داری هوامو چرا هستی میون خواب و رویام چرا پر میشی تو هرم نفسهام . . من...بابا...فکر..نبودش... خدایا مگه میشه بابای من دیگه نباشهوووو بغض غزلی بی لب افتاده ترین خورشید زیر سم اسب شب این حال من بی توست ..... دلم گرفته همین! . . . همین امروز هم جشن فارغ التحصیلی دوره لیسانسم توی صنعتی بود.خیلی دوست دشتم موقع خوندن سوگند نامه مهندسی پدرم پیشم بود اما حیف... اینکه یهو هوس کنی(بعبارتی جوگیربشی) تمرینای یه درستو با نرم افزار حل کنی بعد استادش جوگیرتر بشه بگه امتحان از نرم افزار می گیرم بعدش شما درجه جوگیرشدنتون بیشتر بزنه بالا تا جایی که با فیلتر هم نتونی کنتر ل کنی و قبول کنین . . . اما مثل خر توش بمونید. وصف حال این چند روز من وبلاگم دو ساله شد.از اردیبهشت ۸۸ تا الان تولدت مبارک سنگ صبور من حالم بد است اي مردم ، حالم بد است. باز هم بگویم....؟
چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه....."
"تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست
تو دنیایی منی اما به دنیا اعتمادی نیست..."
"نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه..."
تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم..."
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آیینه روشنه
آیینه ی زلال من دیدنت عید منه
شادی از تقویمم بی تو رفت و بر نگشت
انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت"
همین!
و من ماندم و خواب هايي معطل
دلي دست دوم....
غمي دست اول...
مثلِ خطوطِ صورتت،
یا لبخندهایت
مینشینم و فکر میکنم به صدای نفسهایت.
مینشینم و فکر میکنم به این همه دوری و بعد؟
بعد
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. 
یکبار هم
- 0 - نگرفتم،
چطور باور کنم آنوقت،
یک نفر به تنهایی
ایـن همه (3.000.000.000.000)
صفر گرفت؟!
مردم اندر حسرت فهم درست
«مولانا»
حالم بد است ، از رفتارهايتان حالم بد است ، از طرز رانندگيتان ، از صفهاي صد شاخه تان ، از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما يا شيريني خيرات شده ، از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ، از داشتن غيرتهاي بي مورد راجع به خواهر و مادرتان و بي غيرتي محض راجع به عزيزان ديگران ، از تحليلهاي سياسي و اقتصاديتان در تاکسي ، از رد و بدل کردن بلوتوث هاي غير اخلاقي ، از زير پا گذاشتن حريم خصوصي ديگران ، از آشغال ريختنتان در خيابان ، از قابليتتان براي تبديل صحنه تصادف به محل قتل ، از بي تفاوتيتان نسبت به خونهاي ريخته شده بر کف خيابان ، از نشستن در خانه هايتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ، از عملهاي زيبائي ، از يکي نبودن حرف و عملتان ، از تعارفهاي بي موردتان ، از غيبت کردنهاي کثيرتان ، از تغيير نظرهاي يک ساعته تان ، از بي تفاوتيتان نسبت به کودکان کار ، از جو حاکم بر ورزشگاه هايتان ، از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهاي بي پشتوانه تان ، از عشقهاي يک شبه تان ، از انتخاب دوست پسرتان بر مبناي نوع خودرو اش ، از چاپيدن يکديگرتان ، از قسم ها و دروغهاي بي حد و حصرتان ، از بي مطالعه بودنتان ، از تن دادن و دل ندادنتان ، از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادريتان ، از رفتارهايتان در پاتاياي تايلند و آنتالياي ترکيه ، از عدم رعايت نظافت شخصيتان ، از فروختن شرفتان به قيمت يک سال محصولات شرکت سانديس ، از مدرک گرا بودنتان ، از کلاس گذاشتنهاي بي موردتان ، از اينکه اون ور دنيا زندگي ميکنيد و دلتان الکي تنگ ميشود و حسرت ميخوريد! ، از اينکه اينجا يک خيابان با هم فاصله داريد ولي سراغ همديگر رو نميگيريد ، از جوکهاي قوميتيتان ، از نژاد پرستيتان ، از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ، از ادعاهاي گزافتان راجع به مشاهير ايران و ندانستن تاريخ تولدشان، از باهوش تر دانستن مردم مان نسب به ديگرملت هايتان ، از مصرفگرا بودنتان ، از قسطي خريدن بنزتان براي فخر فروشي ، از رقصيدنتان در مهماني با روسري ، از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و....
| Design By : Pichak |

